درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندهای روزانه
ღღ**عاشقانه های من و سعیدجونم**ღღ
دنیای خنده♥سارا جون♥
حامد کمیلی♥هلیا جون♥
عشقولانه های نانا موشی و شایی پیشی♥نانا جون♥
نازنازی جون♥فرناز جون♥
عشق من عاشقم باش♥مریم جون♥
کندوی الی زنبوری♥الهام جون♥
loveles♥الناز جون♥
تنهایی و شب و سکوت♥فریده جون♥
درد دلهای پاییزی♥غزل جون♥
بهار پاییزی♥بهار جون♥
ساحل درون ♥هلیا جون♥
شرح بی نهایت♥میر♥
تا طلوع عشق♥مهدی جون♥
وبلاگ علی زندی فر
داشتن یا نداشتن♥ایلیا جون♥
ابر,قطره,باران♥باران جون♥
وفای صحبت♥ترسا جون♥
وبلاگ حمید محمدی
وبلاگ سعید پورمحمودی
به عشق رفیق توف به نارفیق♥رضا جون♥
آب و آتش♥احمد جون♥
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
تیر 1388
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خبرنامه
طراح قالب
POWERED BY
اکنون تو رفته ای و من مانده ام...
با اشک هایی که از قلبی شکسته سرچشمه می گیرند و تا ابد به روی گونه های سرد و بی روحم
سرگردان می مانند...
دیگر بهانه ای نمانده است... نه برای نوشتن و نه حتی برای زندگی!...
وبلاگ تعطیل...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
دلتنگ توام...
تو... تو که این همه از من دور شده ای... چقدر فاصله بینمان بیداد میکند... و تو... حتی نمی خواهی این فاصله را ذره ای کم کنی... لحظه ها... ساعت ها... روزها... میگذرد... بی تو! و تو نمی دانی که چقدر سخت است تحمل نبودنت... آه... نمی دانی که بی تو تا چه اندازه تنهایم... این ها که کنار من اند... هیچ کدام... هیچ کدام را نمی خواهم... نمی شناسم... دوستم دارند اما... عشق تو در قلب من... جایی برای دوست داشتن کسی دیگر... باقی نگذاشته است... نمی دانم از تو گله کنم یا از خودم... یا از خدا... عزیز دل... تو بی گناهی... فاصله... این فاصله است که حضور مرا در قلب تو کمرنگ کرده است... افسوس... این همه تلاش من بی فایده است... اما باز هم دست از این تلاش بیهوده برنمی دارم برای اینکه می ترسم... می ترسم که فراموشم کنی... اما هنوز در گوشم می خوانی جمله ی همیشه ی تازه ی "دوستت دارم" را... به امید تو زنده ام هنوز... تویی که تا ابد قلب من مامن توست... و من در این حجم عظیم سکوت و تنهایی هنوز عاشقانه می خواهمت...با اینکه لحظه های کنار هم بودنمان به کمترین حد ممکن رسیده است!! اما باز هم به انتظار ۱ روز دیدارت می مانم... ۱ روز دیدار... چقدر کوتاه است... در برابر هزاران روز کنار هم بودنمان... عشق ورزیدنمان... اما من حتی با وجود این همه فاصله بینمان... هر لحظه حس میکنم نزدیک منی... شاید حتی از گذشته نزدیک تر... و عاشقتر...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
گاه تنهایی گلویم را بی رحمانه چنگ می زند گاه بغضی بی امان گلویم را می فشارد... تنها بودن
شاید برایم زیباترین بود نمی دانم چرا تازگی ها دلتنگم می کند... گاهی قلبم تنگ میشود آنـقدر
تنگ که حس می کنم جایی برای کسی ندارد... حتی برای بهترینم... گاهی دیوارها هجوم می آورد
به فضای تنهاییهایم... نمیدانم کجاست... شاید حتی نمی خواهم بدانم... جستجو بی فایده است
در زوایای متروک قلبم جستجو بی فایده است... نمیدانم کجا بگردم... نمی یابمت... شاید بــــرای
همیشه رفته ای... شاید از قلبم پر کشیده باشی... اما نبودت روحم را چنگ می زند... بی عشق
باز هم عاشقم... جایت خالیست... دیگر نیستی تا با مهربانیت تنهاییهایم را از قلبم بیرون بریــزی
نیستی تا ببینی روزگارم بی تو چقدر تلخ میگذرد... اشک های بی امانی که راه خنده را به رویم
می بندد... انگار روح زندگی مرده است... انگار زیبایی ها را دیگر نمی بینم... مرگ را زیباتـــــرین
میدانم وقتی تنها و بی تو روزها را می گذرانم... این عشق های پوشالی این دوستت دارم های
زودگذر دروغین روح خسته ام را ارضا نمی کند. هیچ کدام جای خالی تو را پر نمی کند.
حالا که تو نیســـــتی می خواهم هیچکـــس دیگر در قــلبم نباشد..... شـــــاید
از من رنجیده ای که رفته ای... می دانم... هیچ نگو که میدانم... مـــیدانم با تو چه کرده ام... آری
نگاه های پر مهرت لبخندهای شیرینت هرگز از صحنه ی ذهنم پاک نمی شود... حتی اگر دـــیگر
برنگردی اشک هایم و لبخندم و قلبم برای توست... به یاد توست... تنها "تو"........ بی آنکه تا ابد
کسی جای تو را پر کند.....
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 21:43 موضوع | لینک ثابت
دل من خیـــــلی گرفته
دل من خیلی گـــــرفته
تا قیامت وا نمی شه...
می دونم تنهـــاتر از مـن
رو زمین پیدا نمی شه...
دل مــــن گرفـــته از اومدن تو
دیدن دوباره و دل بستن تو...
دوباره اومــــدنت مثــــــل یــه درده
گریه ی ابر به کویر خشک و زرده...
وقتــــی محتاج تو بودم
تو کجا گم شده بودی...
حالا برگشتــی که از من
مونده خاکستر و دودی...
خونه ی گرم شعله بودی
ولی افســــــــــــــــوس...
توی قلب سرد خاکــــــستر چکــیدی
مرهـــم زخمای کهنه ام تو بودی تو...
من دیگه تموم شدم
تو دیــر رســــــیدی...
تو دیـــــــر رسیدی.......

نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت
روزهاست که با خیالت دارم زندگی می کنم.
یه وقت فکر نکنی دارم گله می کنما... نه!
من به همینم قانعم..
نمی دونم چرا اینقدر با تو بودن رو دوست دارم!؟
همش دعا می کنم که خدایا... می شه دوباره بیاد؟
بعد یهو میرم تو فکر... یاد خاطره هامون می افتم.
بعد از یه سکوت طولانی به خودم می گم:
دیگه برام مهم نیست که تو میای یا نه؟! می دونی چرا؟
آخه به زندگی کردن با خیالت عادت کردم... خیالم جمعه که اینو نمیتونی ازم بگیری
من به همینم قانعم!
آخه فاصله که بین ما کم نیست...
شاید هیچ وقت نیای اما من همیشه منتظرتم!
پشت همون پنجره ای که هر روز اول اسمتو روی بخار شیشه هاش می نوشتم...
اونقدر روی این اسکله می شینم تا... یا موجا منو با خودشون ببرن...
یا...
"تو" رو برام بیارن...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت

باز یاد تو افتادم!
دلم عجیب گرفته است
کاش می دانستی که چقدر دلم برایت تنگ است!
کاش می دانستی که چقدر دلم هوای دیدنت را کرده است
هوای آن نگاهها ی عاشقانه ات! هوای آن بوسه های بی پروایت!
روزها و ماههاست که سعی می کنم عکس تو را با خود حمل نکنم!
ولی ای کاش می شد
ای کاش می شد که تو را نخواست!
و چشم را بست
و تو را ندید!
یاد تو کردم... اندکی دلم باز شد!
ولی افسوس که مثل همیشه
ثانیه ای دیگر دلم می گیرد.....
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
آن قدر گرمای حضورت مرا گرم کرد
که سرمای دوریت استخوان هایم را درهم می شکند!
کاش می شد که یک لحظه صدایت را شنید
و بعد تا ابد
آرام و بی دغدغه خوابید!
ای صداقت لطیف آسمان در لحظه طلوع خورشید
کاش باری دیگر مانند زمین قلب صاف و همچون رود تو را دربرگیرم!
واضح است نه؟
اینکه بدون حضور تو دستم را یارای چیدن این کلمات نیست!
و بی عطر پاک وجودت کاغذ بازی مرا جز آتش فراق بهایی نیست!
بی تو چگونه سر کنم؟
که حتی نفسهایم بوی تو را میدهد
بی تو چگونه سر کنم که حتی قطار تخیلم در نبود تو به احترام تو از حرکت ایستاده است!
بی تو چگونه سر کنم؟
و کجا... کجا بگریزم از تو؟
از تـــــــو که عکس خود را در چشمانم قاب کرده ای...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
روزهای تلخی است چقدر سخت می گذرد کاش می شد چشمانــــم را ببندم و باز کنم و ببینم که هــــمه چیز خواب بوده است یک کابوس تلخ... نمیدانم چگونه می توانم این عشق را معنا کنم؟آرام آرام در خود میشکنم و خم می شــوم. به راستی که مانند یک شمع آب می شوم دیگر هیچ اثری نیست از آن لبخندهای پرنشاط از آن نگاه های پر حیات...
جای آن ها اشک و آه همدم و مونسم شده است. تنهایی را با تمام وجود به آغوش می کشم و غمهایم را فقط با او تقسیم می کنم. میبینمـــش با دیگران که شادیهایش را با آنها تقسیم می کند و من دور از چشــــــــم او
هزاران بار در خود می شکنم.صدای خنده هایش در گوشم طنین می اندازد و من آرام اشک می ریزم...
بی او زندگی برایم سخت است اگر می توانستم تا به حال رفته بودم و
خودم را در دریای تنهاییم غرق می کردم اما افسوس که بی او نمیتوانم
افسوس...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت