درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندهای روزانه
تا طلوع عشق ( •*مهدی عزیز •*)
دیدنیها و شنیدنیها
وبلاگ علی زندی فر
داشتن یا نداشتن
ابر,قطره,باران
وفای صحبت
وبلاگ کامران نجف زاده
وبلاگ مازیار ناظمی
وبلاگ حمید محمدی
وبلاگ سعید پورمحمودی
به عشق رفیق توف به نارفیق
آب و آتش
نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خبرنامه
طراح قالب
POWERED BY
روزهاست که با خیالت دارم زندگی می کنم.
یه وقت فکر نکنی دارم گله می کنما... نه!
من به همینم قانعم..
نمی دونم چرا اینقدر با تو بودن رو دوست دارم!؟
همش دعا می کنم که خدایا... می شه دوباره بیاد؟
بعد یهو میرم تو فکر... یاد خاطره هامون می افتم.
بعد از یه سکوت طولانی به خودم می گم:
دیگه برام مهم نیست که تو میای یا نه؟! می دونی چرا؟
آخه به زندگی کردن با خیالت عادت کردم... خیالم جمعه که اینو نمیتونی ازم بگیری
من به همینم قانعم!
آخه فاصله که بین ما کم نیست...
شاید هیچ وقت نیای اما من همیشه منتظرتم!
پشت همون پنجره ای که هر روز اول اسمتو روی بخار شیشه هاش می نوشتم...
اونقدر روی این اسکله می شینم تا... یا موجا منو با خودشون ببرن...
یا...
"تو" رو برام بیارن...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت

باز یاد تو افتادم!
دلم عجیب گرفته است
کاش می دانستی که چقدر دلم برایت تنگ است!
کاش می دانستی که چقدر دلم هوای دیدنت را کرده است
هوای آن نگاهها ی عاشقانه ات! هوای آن بوسه های بی پروایت!
روزها و ماههاست که سعی می کنم عکس تو را با خود حمل نکنم!
ولی ای کاش می شد
ای کاش می شد که تو را نخواست!
و چشم را بست
و تو را ندید!
یاد تو کردم... اندکی دلم باز شد!
ولی افسوس که مثل همیشه
ثانیه ای دیگر دلم می گیرد.....
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
آن قدر گرمای حضورت مرا گرم کرد
که سرمای دوریت استخوان هایم را درهم می شکند!
کاش می شد که یک لحظه صدایت را شنید
و بعد تا ابد
آرام و بی دغدغه خوابید!
ای صداقت لطیف آسمان در لحظه طلوع خورشید
کاش باری دیگر مانند زمین قلب صاف و همچون رود تو را دربرگیرم!
واضح است نه؟
اینکه بدون حضور تو دستم را یارای چیدن این کلمات نیست!
و بی عطر پاک وجودت کاغذ بازی مرا جز آتش فراق بهایی نیست!
بی تو چگونه سر کنم؟
که حتی نفسهایم بوی تو را میدهد
بی تو چگونه سر کنم که حتی قطار تخیلم در نبود تو به احترام تو از حرکت ایستاده است!
بی تو چگونه سر کنم؟
و کجا... کجا بگریزم از تو؟
از تـــــــو که عکس خود را در چشمانم قاب کرده ای...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
روزهای تلخی است چقدر سخت می گذرد کاش می شد چشمانــــم را ببندم و باز کنم و ببینم که هــــمه چیز خواب بوده است یک کابوس تلخ... نمیدانم چگونه می توانم این عشق را معنا کنم؟آرام آرام در خود میشکنم و خم می شــوم. به راستی که مانند یک شمع آب می شوم دیگر هیچ اثری نیست از آن لبخندهای پرنشاط از آن نگاه های پر حیات...
جای آن ها اشک و آه همدم و مونسم شده است. تنهایی را با تمام وجود به آغوش می کشم و غمهایم را فقط با او تقسیم می کنم. میبینمـــش با دیگران که شادیهایش را با آنها تقسیم می کند و من دور از چشــــــــم او
هزاران بار در خود می شکنم.صدای خنده هایش در گوشم طنین می اندازد و من آرام اشک می ریزم...
بی او زندگی برایم سخت است اگر می توانستم تا به حال رفته بودم و
خودم را در دریای تنهاییم غرق می کردم اما افسوس که بی او نمیتوانم
افسوس...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
سالهاست که در پنجره ی سکوت تو
زیسته ام...
سالهاست که عطش عشق تو را با اشکهایم
فروکش کرده ام...
سالهاست که به یادت در یادت
مرده ام...
دوستت دارم گل من
به یاد آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم
سنگین تر از فریاد...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
و دیگر امیدی نیست... روزگار آرام و خیالی آرزوها به سر آمد... چقدر زیبا بود با خاطراتی عشقناک! تنهایی بیداد می کند در قلب کوچک و غصه دارم... اشک ها امانم نمی دهند... باید یکی پا پس می کشید... و آن یکی من بودم با قلبی پر از عشق...
نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت
اومدم . نیومدی . موندم نیومدی میرم شاید که بیای

نوشته شده توسط ღ♥ღنسترنღ♥ღ در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها